اسراء عبدالهی اسراء عبدالهی ، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

اسراجون

خاطرات زمستان 90 اسراء جون

اول دی : دیشب شب یلدا و تولد اسماعیل بود براش کسک و شمع 32 سالگی گرفتم اسرا< جون خیلی خوشحال بود خیلی شکلات خورد . دست میزد ولی چند بار نرجسو گاز گرفت. 2 دی: ما امروز رفتیم بندسر 3 دی : من معلم نهضت پدرم و شهناز و عموم محرم هستم . اسرا تولد اسماعیلو یادشه کبریت روشن میکنیم اون خامموش میکنه و دست میزنه میگه ببلّد. به همه میگه عمو به کوچیکترا میگه نجس. 4 دی : اسرا وقتی ما رو صدا می کنه 3 بار میگه ماما. اینجوری . بابا بابا بابا بعد کارشو اشاره میکنه. 10 دی: اسرا رو بردم تو کلاس نهضت با دست تصاویر رو اشاره میکنه. کلاسهای نهضت یک طرف شیرین کاریهای اسرا طرف دیگه صدای حیوانات در میاره . ازش میپرسیم...
11 اسفند 1390

خاطرات پاییز 90 اسراءجون

8 مهر: از بندسر اومدیم من خیلی گریه کردم دلم برا همه تنگ شده بود. اسرا خواب بود و با دیدن حلیمه شون گریه کرد. 9مهر: اسرا جون خیلی شیرینی نمیتونم بگم چقدر از دیدنت لذت میبرم مامانی. 13 مهر: از در رفتیم تو اسراء گفت انام . بعد من متوجه شدم که میگه سلام. از پله می ره بالا میگه آ علی 16 مهر: امشب به مناسبت هفته ی نیروی انتظامی به اتفاق همه ی کارمندان پاسگاه گلوگاه شام تالار لاله دعوتیم . اسماعیل هم به عنوان سرباز نمونه دعوت شد قراره جایزه بگیره . روز جهانی کودک هم هست به بچه ها لیوان دادن. به اسماعیل به عنوان سرباز ساعی کیف و پتوی مسافرتی دادن. دستشون درد نکنه. 18 مهر: اسرا میگه خاپیس یعنی خداحافظ . هر چی م...
9 آذر 1390

خاطرات تولد اسراء جون

اسرا جون دخترم شما ساعت 10:30 شب ماه رجب . وفات حضرت زینب و دو روز بعدش تولد حضرت علی به دنیا امدی .شما قشنگترین و بهترین هدیه روز مرد واسه بابا بودی. اون شب گریه ی خیلی غمگینی میکردی که دل آدمو میسوزوندی. تو بییمارستان ثامن الئمه گلوگاه به دنیا اومدی نزدیک بود هر دویمون بمیریم چون دکتر نبود. ولی خدا دوسمون داشت و نجات پیدا کردیم. در اولین لحظه ای که دیدمت متوجه شدم که چقدر شبیه بابات  هستی. واست جشن ده حمام هم گرفتم ولی متاسفانه تمام عکسها و فیلماهیت حذف شد منو بابت این قضیه ببخش. عزیزم دو ماهه بودی که بابا به سربازی رفت. همون روزی که بابا رفت سربازی یعنی 1389/06/01 . متاسفانه در همان روز دایی جون عزیزت تصادف کرد ...
16 آبان 1390

خاطرات تابستان90 اسراء جون

    1 تیر 90 : لکه های دست اسرا روی شیشه کمد - تلویزیون - گاز - کابینت - یخچال - سنگ - همه جا هست خیلی خسته کنندست خودتو خیلی لوس میکنی دماغتو چیس میندازی و چشمک میزنی.   3 تیر: امروز اسراء ژله ای که به تن یخچال زده بود یک تکه از آن را پاره کرد و خورد. 4 تیر: اندازه نیم ساعت نشست و برنامه کودک والیبالیست ها را دید.  اسرا جونم این روزها میگه بهی . یعنی بریم امروز رفت بغل نظر دیروزهم بغل مهدی رفت ولی از اونا خجالت میکشید. پیام بزارگانی پالایشگاه نفت - چاکلز - رامک آورده بستنی - تخته های یگانه رو خیلی دوس داره. 6 تیر: اسرا با دستاش به گنجشکمیگه بیا . امروز من و تو رفتیم بهشهر واس...
8 شهريور 1390

خاطرات بهار 90 اسراء جون

امشب اسرای عزیزم گفت عطی چند بار تکرار کرد امشب خیلی غذا خورد . شام ماکارونی داشتیم اسراء محتویاتشو زیاد خورد. 1390/02/29 اسرا گفت ائیس یعنی نرگس. این روزها اسرای عزیزم میخواهد چهاردست و پا برود و بایستد. سینه خیز به عقب و جلو میرود. یعضی از کلمه ها را اتفاقی میگوید. مثل اسم من. عطی - دیی - اگیس - الان تو این زمان 31 اردبیهشت 90 ساعت نزدیک هشت اون خوابیده ما شنبه بازار بودیم اون منتظر من بود شیر خورد و خوابید. امروز سمیه و کریم هم یک سر خونه ما اومدن. اسرای عزیزم امشب 2 خرداد 1390ساعت 11 به بعد با گوشی موبایل الو میکرد. میزاشت دمِ پوشش چهاردست و پا اندازه یک ثانیه و یک قدم میرفت. اسرا امشب خیلی گریه کرد چون باباجونش بهش ...
6 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اسراجون می باشد