خاطرات زمستان 90 اسراء جون
اول دی : دیشب شب یلدا و تولد اسماعیل بود براش کسک و شمع 32 سالگی گرفتم اسرا< جون خیلی خوشحال بود خیلی شکلات خورد . دست میزد ولی چند بار نرجسو گاز گرفت. 2 دی: ما امروز رفتیم بندسر 3 دی : من معلم نهضت پدرم و شهناز و عموم محرم هستم . اسرا تولد اسماعیلو یادشه کبریت روشن میکنیم اون خامموش میکنه و دست میزنه میگه ببلّد. به همه میگه عمو به کوچیکترا میگه نجس. 4 دی : اسرا وقتی ما رو صدا می کنه 3 بار میگه ماما. اینجوری . بابا بابا بابا بعد کارشو اشاره میکنه. 10 دی: اسرا رو بردم تو کلاس نهضت با دست تصاویر رو اشاره میکنه. کلاسهای نهضت یک طرف شیرین کاریهای اسرا طرف دیگه صدای حیوانات در میاره . ازش میپرسیم...
نویسنده :
عطیه ریاحی
11:31







